تبليغاتX
زندگی برتر
در مورد هر چیزی که دانستنش در زندگی به ما انسانها کمک می کند.علوم - روانشناسی- عرفان و .....

سلام

من یکی فکرشم نمیکردم که امسالم اینطوری رقم بخوره, تورو نمیدونم. ولی اگه تو هم مثل من از چیزای پیش بینی نشده خوشت میاد خبر خوبی دارم: یه سال نو با یه عالمه اتفاقای پیش بینی نشده تو راهه.

بیا یه خورده خطر کنیم, چیزای تازه رو امتحان کنیم. آرزوهامونو بزرگ تر کنیم و یادمون باشه هر چی بیشتر از کاینات بخواهیم, بیشتر گیرمون میاد. توقعمونو از روزگار ببریم بالا و از خودمون بیاریم پایین.

از ته ته دلم برات آرزو میکنم که به همه چیزای خوبی که میخواهی برسی, یه عالمه شادی , هیجان, حرکت

راستی چی دوست داری؟ اصلا اون چیزای خوبی که میخواهی چیان؟ چند وقته بهشون فکر نکردی؟ یا شاید باید بپرسم که چند وقته فقط داری بهشون فکر میکنی و هیچ قدمی به سمتشون بر نداشتی؟

اگه دوست داشتی هر چیزی که میخوایی داشته باشی رو اینجا بنویس! خدا رو چه دیدی؟ شاید غول چراغ از اینجا رد میشد, آرزوتو دیدو ...؟

نه عزیز دل, غول چراغ از اینجا رد نمیشه, که اگرم بشه مفتی کاری واسه من و تو نمیکنه! غول قصه ما بنده ام و جناب عالی.

اگه بنویسی یه اتفاق خیلی ساده میفته: با خودت شفاف میشی! انگار که تکلیفت روشن شده باشه... و اینجا فرقش با دفتر خودت تو اینه که اصلا جای امنی نیسس! من می خونمش و کسای دیگه هم! میدونی خوبیش چیه؟ خوبی نداره... ولی وقتی حاضر شی تو یه فضای نسبتا عمومی کاری کنی, میشه اینطور تعبیرش کرد که اون کار شدنیه, رویا و خواهش نیست...در ضمن یه کوچولو احساس مسولیتت بیشتر میشه.

بیا این ریسک ساده رو بکن و از خودت و دوستات بخواه که بنویسن امسال چیا میخوان؟ شاید اگه عمری بودو یه سال دیگه هم به سالهامون اضافه شد اومدیمو به اینجا سر زدیمو... و البته مهم نیست که کی آرزوهاش بیشتره یا خواسته های کی هیجان انگیز تر, مهم اینه که بتونیم ساده ترینشونو عملی کنیم

معتقدم وقتی آدما صادقانه اون چیزی که تو دلشونه رو عیان کنند یه عالمه انرژی که نمیدونم کجاست یهویی جمع میشه و حمله میکنه به اون جماعت! و اتفاقایی میفته که قد من به توجیهشون نمیرسه.

سال ۸۶ یه سال تلاش و کوشش بیشتر برای خودم معرفی کردم.یادگیری زبان انگلیسی و شرکت در امتحان کارشناسی ارشد.اما شما .می تونید بنویسد و سال دیگه ببینیم چه کار کردیم.

ایام را از شما مبارک باد.ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند.مبارک شمائید. 

بهارتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 8:34  توسط انسان خاکی  | 

به قله كه رسيديم ،يادمان نرود
روزي پوينده اين راه بوديم
به سختي
يادمان نرود ،چه كساني از كنارمان گذشتند
و دستمان نگرفتند
يادمان نرود ،كساني را كه ما را به زمين انداختند
تاخود زودتر برسند
يادمان نرود
چقدر روح و دلمان از اين زمين خوردن ها شكست
و با خو دنجوا كرديم :
«زمين خوردن ها جزئي از بازيست ،
عظمت انسان در بلند شدن است »
وباز راه را پيموديم
اينك در قله ايم
مبادا از نگاه كردن به زير پايمان حذركنيم
مبادا فراموش كنيم خارهايي كه به پايمان رفت
مبادا خود خار پاي ديگران شويم
مبادا سنگ راهشان شويم
مبادا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 7:9  توسط انسان خاکی  | 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.     "لئون تولستوی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 17:56  توسط انسان خاکی  | 

با سلام

در آخرین روزهای سال سعی دارم مطلبی با ارزش  از کتاب قورباغه ات را بخور از برایان تریسی برایتان بازگو کنم تا پیشاپیش بعنوان عیدی برای شما دوستان عزیز و برنامه سال آینده مان  ارسال شده باشد.

به گفته نویسنده این ۲۱ اصل را آن قدر مرور کنیم تا ملکه ذهنمان شود.

۱- مشخص کنیم که دقیقا دنبال چه هستیم.واضح و مشخص و عقلانی بودن هدف یکی از شروط اصلی است.

۲-برنامه ریزی کنیم.هر برنامه ریزی دقایقی در وقت ما صرفه جویی دارد.

۳-تمرکز خود را بر روی ۲۰٪ از کارهایمان که ارزش بالایی دارند متمرکز کنیم.

۴-مهم ترین کارها و اولویت های ما انهایی هستند که بیشترین تاثیر مثبت و منفی را بر زندگی ما دارند.

۵-قبل از شروع به کار فهرستی ازکارهای خود تهیه و بعد با توجه به درجه اهمیت آنها را رتبه بندی کنید.

۶-بررسی کنید ببینید باید به چه نتایجی برسید تا معلوم شود که به خوبی از عهده کارها برآمده اید.

۷-هرگز وقت کافی برای انجام همه کارهایمان نداریم ولی همیشه وقت کافی برای مهمترین کارهای خود داریم.

۸-اگر از قبل از شروع کار مقدمات آن را فراهم آورید دچار عملکرد ضعیف نمی شوید.

۹-هرچقدر در کار خود ماهرتر شویدکار خود را سریعتر و بهتر به پایان می بید.

۱۰-دقیقا معلوم کنید چه کاری را الان خیلی خوب انجام می دهید و سپس همه توان و انرژی خود را صرف آن کنید.

۱۱-موانع درونی و بیرونی را معلوم کنید و سپس قاطعانه تصمیم بگیرید آنها را از میان بردارید.

۱۲-هر کاری را مرحله به مرحله جلو ببریم تا قادر به انجام پیچیده ترین کارهایمان بشویم.

۱۳-فرض کنیم مجبور شده ایم شهر را به مدت یک ماه ترک کنیم.اکنون طوری کار کنید که قبل از ترک شهر همه کارهای ضروری و مهم را انجام داده باشیم.

۱۴-تحقیق کنیم در کدام ساعات روز بیشترین انرژی فکری و جسمی را داریمو بعد مهم تریم کارهایمان را در همان ساعات انجام دهیم و بقیه ساعات را استراحت کنیم.

۱۵-خودمان را تشویق کنیم.در هر وضعیتی بدنبال نتایج خوب و مثبت باشیم.خوشبین و سانده باشیم.

۱۶-از آنجا که هیچ کس قادر نیست همه کارهایش را انجام دهد باید بیاموزیم کارهای کم اهمیت خود را کنار بگذاریم تا وقت برای انجام کارهای مهم داشته باشیم.

۱۷-هر روز را با دشوارترین کار خود آغاز کنیم. یعنی همان کاری که بیشترین تاثیر را بر زندگی مان دارد.

۱۸-کارهای بزرگ و دشوار خود را به بخش های کوچکتر تقسیم کنیم و هر بار بخشی از کار را شروع و کامل کنیم.

۱۹-کارهای روزانه خود را طوری تنظیم کنیم تا هر روز وقت کافی برای تمرکز بر روی کارهای مهم و اساسی امان داشته باشیم.

۲۰-عادت کنیم کارهای مهم و اساسی خود را سریعتر و زودتر انجام دهیم.به فردی مشهور شویم که کارهایش را خیلی سریع به اتمام می رساند.

۲۱- اولویت های کاری خود را مشخص کنیم و سپس بدون وقفه کار کنیم تا وظایف خود را بطور کامل انجام دهیم.

باید هر روز این ۲۱ اصل را آنقدر تکرار کنیم تا بصورت عادت در آیندو بعد این عادات مفید به جزئی از شخصیت ما تبدیل می شوند و بعد مطمئن باشید که آینده اتان امیدبخش خواهد بود و در یک کلام زندگی بهتری خواهید داشت.

پس بسم اله.از همین حالا شروع کنیم............................ 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 7:29  توسط انسان خاکی  | 

با سلام

از آنجا که علاقه وافری به یادگیری زبان انگلیسی دارم و همیشه دوست دارم بتونم این زبان رو مثل زبان مادری صحبت و درک کنم جمله  امروز  رو براتون انگلیسی نقل می کنم

happiness is a voyage. not a destination.now  live and enjoy the moment

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 18:29  توسط انسان خاکی  | 

FROGS
 قورباغه ها
 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition.
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began....
و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:

"Oh, WAY too difficult!!"
اوه,عجب کار مشکلي

"They will NEVER make it to the top."
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.

or
يا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...

The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!

At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که

 That the winner was DEAF!!!!
برنده ي مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have.  Because everything you hear and read will affect your actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره

Therefore:
پس:
ALWAYS be....
هميشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنيد !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد !

Always think:
و هيشه باور داشته باشيد :
God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم

Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد

Give them some motivation!! ! >
به اون ها کمي اميد بديد !!

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart 
  آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن ... ولي دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 16:16  توسط انسان خاکی  | 

با سلام

متن زیرو در یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. موقعی که خوندمش حس کردم از اون متنهایی است که ادمو تو فکر فرو می بره.ولی اینو بگم خودم مدتهاست افکارم سرگرم این واقعیت هست.

و اما متن:

امروز عصری با دو تا از دوستهام داشتيم قدم ميزديم و صحبت
ميکرديم که صحبت از يه دختری شد که هر سه تامون به نحوی
ميشناختيمش که ماجرای عاشقانه ای با پسری داشته بود و
اين ماجرا طبق شايعات و اخبار موثق! به رختخواب هم کشيده شده
بود و خلاصه اين خانم رو برای مدتی نقل مجالس خاله زنکی(دايی مردکی!)
کرده بود...!

ميدونين...تفکر مردهای ايرانی در مورد زنها و به قول خودشون نواميسشون
شايد يه قدمت هزار ساله داشته باشه که از اون تعبير به تعصب و غيرت
ميشه و به خودی خود حداقل در نزد اکثر ايرانيها ارزش محسوب ميشه...
چنانچه بی ناموسی و بی غيرتی در فرهنگ عامه در حکم زشت ترين
دشنامهاست و فردی که در حراست و حفاظت و پاسبانی!! از ناموسش
قصور و کوتاهی کنه مطرود و منفور اطرافيانش قرار ميگيره و لاابالی و
بی غيرت محسوب ميشه...!
اين قضيه اونقدر توی خون و پوست ما رفته که واقعا جزئی از فرهنگمون
شده و به جرئت ميتونم بگم که نود و پنج درصد مردهای ايرانی چنين
ديدی نسبت به زنان و دخترانشون دارن و قبل از اينکه برای اونها هويت
و شخصيت مستقلی قائل باشن اونها رو وسيله ای برای کسب هويت
خودشون ميدونن...!يعنی مثلا اصغر آقا کسيه که برای ناموسش شاهرگ
ميده و يا اگه کسی به ناموس امير خان چپ نيگا کنه امير خان چپش ميکنه و
از اين کرسی شعرا که هممون شنيديم و شنيديد...!
امروز خيلی با دوستم حرف زدم و نهايتش وقتی به زعم خودش ميخواست
منو توی بحث فيتله پيچ کنه و دهنم رو ببنده برگشت گفت يعنی تو مثلا
خواهرت اگه خدايی نکرده فلان کار رو بکنه تو همين حرفها رو ميزنی و
کاری به کارش نداری؟
خوب قاعدتا اينجا يا من بايد از موضع خودم نزول ميکردم تا متهم به بی غيرتی
نشم و يا سر موضع خودم ميموندم و انگ بی غيرتی ميخورد روی پيشونيم...!
من به هر زبونی بهش خواستم بفهمونم که خواهر من هم عاقله و هم بالغ و
خودشه که حريم روابط و حد و مرز اون رو تعيين ميکنه و تصميم ميگيره...!!
من نه قيم ايشونم و نه ايشون قسمتی از مايملک من هستن که
بخوام براشون چهارچوب روابطشون رو تعريف کنم...! (گرچه واقعا خواهر من
بنده خدا اصلا توی اين باغها نيست و همه زندگيش توی درس و پيانو خلاصه
شده و روابط خصوصی و شخصيش هم اگه داشته باشه فقط و فقط به
خودش مربوط ميشه...!) ميخ آهنين حرفهای من در مغز سنگ اين دوستم
فرو نرفت و جالبه که اون يکی دوستم هم با اين يکی دوستم همکلام شد و
من رو متهم به بيغيرتی و به زعمی رشتی بودن! کردن و ميگفتن مگه اصلا
ممکنه آدم ببينه ناموسش با کسی رابطه داره و ساکت بشينه و ابراز وجودی
نکنه...!؟
دوست دخترم تعریف کردند که در مسیر که می آمدیم یک پیرمردی که قد کفتار پیری سن و سال داشت در تاکسی کنار دست دوست دختر بنده نشسته بود و در راه دستش را گذاشت روی پای دوست دختر بنده...آنقدر بانمک این ماجرا را تعریف کردند که من هم خواهی نخواهی خنده ام گرفت که ناگهان این دوست بنده رگ غیرتش شروع به جنبیدن کرد و زمین گشت شش آسمان گشت هشت و چنان الم شنگه ای به راه افتاد که بیا و تماشا کن...هرچه من التماسش می کردم که فلانی تو را به خدا بی خیال شو...یک پیرمرد که این حرف ها را ندارد و تازه دستش را روی پای دوست دختر بنده گذاشته است و به خدا دوست دختر شما دست نخورده است و وقتی خودش از این قضیه ناراحت نیست و برایش جنبه ی شوخی و خنده دارد شما چرا کاسه از آش داغ تر می شوی و خون خودت را کثیف می کنی و از این قبیل حرف ها، به خرجش نمی رفت که نمی رفت و می گفت دوست دختر شما هم مثل ناموس بنده است و اگر شما غیرت و تعصب ندارید بنده غیرت و تعصب دارم روی ایشان و خلاصه آن روز تا شب به همه ی ما زهر مار شد و کار به گریه و زاری کشید...
این ماجرا گذشت و من هم دیگر حرفی نزدم تا اینکه در راه برگشت که تنها شدیم یک بحث مفصلی با این دوستم در مورد معنا و مفهوم و فلسفه ی غیرتمندی و تعصب داشتم...از نقطه نظرات ایشان که بگذریم حرف من این بود که چه تفاوتهایی بین یک مرد و یک زن وجود دارد که مرد خود را محق میداند در تمام شئون و جنبه های زندگی یک زن خود را صاحب نظر و دخیل و ذینفع بداند که فرضا زن چه بپوشد...کجا برود...با چه کسی معاشرت کند...کجا بخندد...کجا نخندد...کجا آرایش کند...چقدر آرایش کند...کجا حرف بزند...کجا حرف نزند...اگر کسی به هر نحوی برایش مزاحمتی ایجاد کرد چه عکس العملی نشان بدهد...یعنی اخم و تخم کند...؟سرش را پایین بیاندازد و رد شود؟ داد و بیداد کند؟ با چنگ و دندان به مزاحم حمله کند؟و...
یعنی زن به خودی خود حق ندارد در مورد رفتارها و عکس العمل ها و طرز پوشش و آداب معاشرت و تمام مسائلی که مربوط به خودش، سلایقش، عقایدش و زنانه گی اش است در محیط های اجتماعی تصمیم بگیرد...؟چرا از دید یک مرد زن قبل از آنکه یک زن باشد ناموس اوست...؟یعنی زن برای خودش هویت و موجودیت مستقلی ندارد که خود راسا خوب و بد خود را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد و باید به او گفته شود که چه بکند و چه نکند؟...
در کشورهایی مثل ایران مرد همانطور که خانه دارد...اتوموبیل دارد...کت و شلوار و کراوات دارد...کامپیوتر و میز و صندلی دارد...زن هم دارد...دوست دختر هم دارد...برای اتوموبیلش خرج میکند...رینگش را اسپرت می کند...صندلی هایش را چرم می کند...روغنش را عوض می کند تا اتوموبیل تحت فرمانش باشد...هر وقت خواست راه برود...هر وقت خواست بتواند با آن فخر بفروشد...هر وقت خواست ترمز کند و بایستد و خلاصه اسباب آسایش و آرامشش باشد... همانطور که برای اتوموبیلش خرج میکند برای زن و یا دوست دخترش هم خرج میکند...همانطور که انتظار ندارد وقتی پشت اتوموبیلش نشست اتوموبیل خارج از فرمان او حرکت کند از همسر و یا رفیقه اش هم انتظار ندارد که بعد از اینهمه خرج و مخارجی که برایش کرده است و می کند خارج از حیطه دستورات و رهنمودهای او رفتار و یا عکس العملی داشته باشد...! در ایران این یک اصل است...قانون است... عرف است که اگر پسری با دوست دخترش جایی رفت همیشه کسی که دست در جیب می کند او باشد...اصلا خنده دار است اگر با دوست دخترت بروی رستوران و بعد انتظار داشته باشی که او حساب کند...دوست دخترت این را توهین به خود میداند...! در زندگی مشترک هم مرد طبق قانون موظف است نفقه دهد...در ازای آن اختیار دارد امر و نهی کند...هروقت زنش نافرمانی کرد او را کتک بزند...اختیار دارد در آن واحد چند زن داشته باشد...اختیار دارد هروقت دلش خواست با پرداخت مبلغی زنش را طلاق دهد...اختیار دارد اگر زنش به او خیانتی کرد او را به قتل برساند...! یعنی مرد پول می دهد و در ازای این پولی که می دهد این چیزها را حق و حقوق خود میداند...و جالب است که در ایران نود درصد زنها خود را دانسته یا ندانسته به قیمتی که مرد برایشان تعیین کرده است می فروشند...
جالب بود که این دوست من برای تبرئه خودش از اتهام مرد سالاری می گفت بر خلاف تصور تو من به همسرم آزادی کامل می دهم...و مثال زد که فرض کن همسر من دوست دارد در یک مهمانی مشروب بخورد...من نمی گویم حق نداری مشروب بخوری...می گویم اگر میخواهی مشروب بخوری حرفی نیست...ولی با من بخور! یعنی بعد از مهمانی که رفتیم خانه آنقدر مشروب میخوریم که خفه شویم... (این آزادی که به همسرش میدهد مرا کشته!)
نگاه مرد سالار روشنفکر! می گوید نمی گویم آرایش نکن...میخواهی آرایش کنی؟ اوکی...برای من آرایش کن...!میخواهی برقصی...؟برای من برقص...میخواهی بلند بلند بخندی...؟جلوی دیگران نخند...پیش من آنقدر قهقهه بزن که کف کنی...!میخواهی شلوار پاچه کوتاه بپوشی...؟هیکلت قشنگ است میخواهی مانتوی کوتاه یا چسبان تنت کنی...؟حرفی نیست...برای من این کارها را بکن...
می بینید؟ در ایران زن کسی ست که در کنار مرد هویت می یابد...حتی این دید در بین خود زن ها هم وجود دارد...همین زن ها بیشتر از هر کسی مردها را متهم به بی غیرتی می کنند... همین زنها بیشتر از هر کسی انتظار دارند که مرد برایشان رگ گردنی شود...برایشان تعیین تکلیف کند...این را حق و وظیفه مرد می دانند...همانطور که انتظار دارند که برایشان طلا و جواهر بخرد...خرجشان کند...خانه و اتوموبیل و آسایششان را محیا کند...چه اشکالی دارد در ازای همه این چیزها بله چشم گو شوند؟ مگر همه ی ما در محیط اداره و کارخانه و بازار به هزار و یک نفر برای چند غاز بله چشم نمی گوییم و مگر از هزار و یک نفر حرف نمیشنویم...؟این هم کاسبی زن هاست...من اگر یک عمر هم بله چشم بگویم آنقدر نمیتوانم پس انداز کنم که یک آپارتمان 60 متری برای خودم بخرم...زنی که قرار است بدون پرداخت یک شاهی و بدون انجام هیچ کار خاصی یکشبه به خانه و ماشین و ویلا و رفاه برسد مگر دیوانه است که به کسی که معاشش را تامین میکند بله چشم نگوید...؟
این تراژدی زنهای ایرانی ست که دائم از حق و حقوق از دست رفته خود مینالند بدون آنکه نیم نگاهی به زیر بال خود بیندازند و ببینند تیر غیبی که اینچنین آنها را نسل اندر نسل گرفتار ساخته است از خود آنهاست...خود من وقتی به دوست دخترم می گویم اگر بخواهی زن من شوی باید کار خوب و مناسب داشته باشی و نیمی از هزینه های ازدواج و زندگی مشترکمان را تقبل کنی مسخره ام می کند و من را پرتوقع میداند و می گوید که اگر این حرفها را به پدرم بگویی گوز هم به تو نمی دهد چه برسد به دختر!
دوست دختر من دختر خوشگل و لوندی ست...شلوار برمودایی و مانتوی تنگ و چسبان میپوشد...گاهی لنز سبز می گذارد و اگر سر حال باشد در خیابان بلند بلند میخندد و حتی شوخی های آنچنانی میکند...اگر کسی در خیابان مزاحمش شود بسته به حال و هوایش یا چنان طرف را به باد فوحش می گیرد و بالا پایینش را یکی می کند و یا با خنده و جواب متلک را با متلک دادن سر و ته ماجرا را هم می آورد و یا اگر حوصله نداشته باشد با غرولندی می گذرد...اگر دلش بخواهد از کسی که میخواهد به او شماره ای دهد شماره را می گیرد و اگر هم نخواهد با کیف توی سر طرف می کوبد و آبرویش را می برد...دوست دختر من انسان عاقلی ست...خودش میداند که چه بکند و چه بپوشد و با چه کسانی معاشرت کند...هیچگاه نشده من برایش نسخه بپیچم که این کار خوب است و آن کار بد است...من به شعور و آزادی او احترام می گذارم...من او را همانطور که هست دوست دارم نه آنطور که مطابق میل من باشد...
دوست دختر من همیشه هرجا که می رویم دنگ خودش را حساب میکند مگر اینکه من به هر دلیلی از او بخواهم که مهمان من باشد (که معمولا کم پیش می آید!)...دوست دختر من میداند که قرار نیست در یک رابطه ی دو طرفه تمام خرج و مخارج روی دوش یک نفر باشد...دوست دختر من یک انسان کامل است و من هیچگاه خودم را قیم یا نگهبان یا مسئول رفتار و گفتار او نمیدانم...او خودش خوب میداند که اگر سوار اتوموبیل شد و پیرمردی کنار دستش نشست و پیرمرد به یاد ایام جوانی دستش را روی زانوی او گذاشت باید چه برخوردی کند...یعنی اگر واقعا برایش ماجرا جنبه توهین آمیزی نداشته و بیشتر خنده دار بوده من نوعی چه کسی هستم که رگ غیرتم قلمبه شود و فکر کنم آسمان به زمین آمده و به ناموس من تعدی شده و وظیفه ی من است که جای او عربده بکشم که آآآآی...به ناموس ما دست درازی شده...! (انگار که روی اتوموبیلم کسی خطی کشیده باشد!).... یعنی اگر من در ماشینی می نشستم و پیرزنی می آمد و دستش را روی پای من می گذاشت و من می آمدم این ماجرا را با خنده تعریف می کردم به نظر شما عاقلانه بود که دوست دخترم از شدت غیرت و تعصب کن فیکون شود؟

در اخر نمی دانم چرا این متن رو اینجا گذاشتم.نه ۱۰۰٪ باهاش مخالفم و نه ۱۰۰٪ باهاش موافق.

ولی می تونم بگم ازش خوشم اومد.این هم آدرس وبلاگ بخاطر اینکه حق کپی رایت رو رعایت کرده باشم.

 http://www.sharagim.net/2006/08/post_62.html

با آرزوی سلامتی . بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 10:57  توسط انسان خاکی  | 

سلام

آیا می دانیم

هر عادتی در ابتدا فقط یک رشته نخ نازک است. اما هر بار که به آن عمل می شود و تکرار می شود این نخ ضخیم تر می شودو بلاخره روزی به طنابی کلفت تبدیل می گردد که فکر و عمل ما را به هم پیوند می زند.

مهم نیست چون حالا دیگه می دانیم.

به آرزوی اینکه هر رزومان بهتر از روزهای قبلمان باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 12:15  توسط انسان خاکی  | 

با سلام

پیامبر اسلام(ص) یه توصیه کرده که ۳ تا کارو حتما یاد بگیریم.تیراندازی و اسب سواری و شنا.

ولی با توجه به شرایط فعلی جوامع و زندگی در عصر تکنولوژی برای داشتن زندگی بهتر توصیه ای که امروزه میشه یادگیری زبان انگلیسی و کامپیوتره. البته میشه گفت اسب سواری جاشو به رانندگی داده و شنا هم همچنان به قوت خود باقی است.

اما تکیه من در این پست روی یادگیری زبان و کامپیوتره که همه در هر جایی واقعا بهش نیازمندیم.

در مورد یادگیری زبان چندی پیش مطلبی دیدم که حیفم اومد توی وبلاگم نقلش نکنم.

با امید به داشتن آینده ای روشن تابعد

نكات كليدي براي سرعت در يادگيري مكالمه زبان انگليسي

1- سعي كنيد نقطه ضعف اصلي خود را بشناسید و آن را نابود كنيد.

2- به انگليسي فكر كنيد. براي اين منظور بايد از طريق مطالعه پيوسته و هدف دار و جهت دار( از آسان به مشکل) بدانيد كه انگليسي زبانها چگونه فكر مي كنند. مثلا اگر بخواهيد اين جمله را به انگليسي بيان كنيد: كسي كه خربزه مي خوره پاي لرزش هم مي شينه. در صورتي كه بخواهيد اين جمله را كلمه به كلمه به انگليسي ترجمه كنيد و آن را بيان كنيد، افتضاح ببار خواهد آمد و بجز خودتان هيچكس متوجه فرمايشتان نخواهد شد! خوب! در چنين مواردي چگونه مي توان به انگليسي فكر كرد؟ تنها راه اين است كه مطالعه كنيد و به راديو گوش كنيد تا بدانيد آنها در چنين مواردي چگونه مي انديشند!

3- مربي انتخاب كنيد كه به درستي كارش ايمان داشته باشيد.

4- وسايل خانه و محيط كارتان را با برچسب نام آنها به زبان انگليسي پر كنيد.

5- هميشه از خودتان بپرسيد: اگر بخواهم اين جمله يا مطلب را به زبان انگليسي بیان كنم چه بايد بگویم؟

6- فردي را بيابيد كه بتوانيد انگليسي را – مخصوصا بصورت گفتاري – با وي تمرين كنيد.

7- هرگز خود را كمتر از ديگران ندانيد زيرا سيستم عصبي تمام افراد بشر يكسان است. تنها تفاوت در تفاوت چگونگي عمل است. اگر شما بدانيد كه ديگران چه كرده اند كه موفق شده اند و شما هم همانگونه عمل كنيد، موفق خواهيد شد.

8- هرگز به پايان راه نگاه نكنيد. در هر لحظه از خودتان سوال كنيد: بسيار خوب در اين ده دقيقه يا نيم ساعت چگونه حداكثر بهره را ببرم؟

9- هميشه باخودتان دفترچه يادداشت همراه داشته باشيد و خاطراتتان را به انگليسي يادداشت كنيد.(نگران اشتباهات گرامري نباشيد. حتي اگر يكي دولغت را از يك جمله به ذهنتان نرسيد معادل فارسي آن را بنويسيد تا بعدا از كسي بپرسيد .

10- خودتان را با ديگران مقايسه نكنيد زيرا تمام افراد بشر خلاق هستند. از اين گذشته هر فر مانند خود خدا تك و بي مانند است. وقتي شما خودتان را با ديگران مقايسه مي كنيد ميخواهيد به نتيجه : كمتر – بيشتر و يا مساوی برسيد. خوب! اگر قبول داريد كه خداوند هيچكس را مثل شما خلق نكرده پس اين را هم خواهيد پذيرفت كه مقايسه خود باديگران كار عاقلانه اي نيست. نه انسانها كاملا مثل هم هستند و نه موقعيتهايشان يكسان است. تنها مقايسه اي كه هم عاقلانه است و هم لازم ، مقايسه وضع زمان حال با زمان آينده شما است در دو حالت: حالت اول تلاش كنيد و آينده تان را بسازيد و حالت دوم تلاش نكنيد و آينده تان باير باشد. مثلا از خودتان بپرسيد: اگر هيچ تلاشي بخرج ندهم و يا اينكه در حد توان زحمت بكشم، در هر حالت چه آينده اي خواهم داشت؟ در اين صورت رقيب خارجي وجود ندارد. رقيب هر كس خود اوست. اگر خودتان رقيب خودتان باشيد انگيزه تان صدچندان مي شود ولي اگر رقيب بيروني براي خود بتراشيد، دچار نگراني و اضطراب خواهيد شد.

11- غرور كاذب نداشته باشيد. از اشتباه كردن و يا اين كه ديگران به شما بخندند نهراسيد.

12- خودتان را به زمان و مكان خاص شرطي كنيد.

13- طرز استاده درست از ديكشنري را ياد بگيريد.

14- هميشه با يك كارشناس مشورت كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 9:54  توسط انسان خاکی  | 

سلام . متن جالبی است در مورد خودشناسی که کمتر بهش پرداخته میشه.همیشه به این فکریم که دیگران را بشناسیم.راستی از خودمان پرسیدیم چرا؟

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»

برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست.فقط قدر فرصت هامون بهتر بدونیم.به گفته مولا علی (ع) : از دست دادن فرصت غصه است.

شادکام باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 12:10  توسط انسان خاکی  | 

سلام .می خواهیم خوب زندگی کنیم پس یادمان باشد:
 
زندگي آينه اعمال و كارهاي توست.
زندگي را هر چه بدهي ، به تو بر ميگرداند!
اگر عشق بيشتري مي خواهي بيشتر عشق بورز؛
و اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش؛
اگر ادراك و توافق و احترام را طالبي، درك كن و احترام بگذار؛
و اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش؛
اين قانون طبيعت است و در هر جنبه از زندگي اعمال مي شود.
زندگي تو حاصل يك تصادف نيست ، بلكه آينه اي است از كارهاي خودت.
 
در آخرهم یه طنز و یه درس تا یه خورده وبلاگ از این خشکی درآد:
 
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود

.
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

.
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
.
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد
 
د رآخر هم آرزوی سلامتی دارم برای همه وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 12:21  توسط انسان خاکی  |