در مورد هر چیزی که دانستنش در زندگی به ما انسانها کمک می کند.علوم - روانشناسی- عرفان و .....
سلام
امروز یه داستان جالب رو براتون نقل قول می کنم
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر میآراست و به او از بهترینها هدیه میکرد.
همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد. اما همیشه میترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میکرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک میکرد.
همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟" او جواب داد "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من میآیی؟ او گفت "متأسفم ، در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد.
ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه میکردم .
در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها میگذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیکند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که میتوانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است .
همین حالا احیائش کنید، بهبود سازید و مراقبتش كنید
هیچ دلیلی برای دیر آپ کردنم ندارم جز روزمرگیها و ......
معلمی داشتیم دوران دبیرستان که ماه رمضان را به شوخی میگفت
رمضان است که ما را رم از آن است. ولی جدا درک ماه رمضان و استفاده از موهبت های این ماه سعادتی می خواهد که بنده از آن بی نصیبم و محتاج دعای خیرتان
الهی ادای شکر تو را هیچ زبان نیست
و دریای فضل تو را هیچ کران نیست
و سر حقیقت تو بر هیچ کس عیان نیست
هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست
******
یا رب ز راه راست نشانی خواهم از باده ی آب و خاک جامی خواهم
از نعمت خود چو بهرمندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم
اول از هر چیز سال خوبی براتون آرزومندم.چون اولین پست سال ۸۷ می باشه.
کارم یه جورایی هست که اول سال بیشتر از همه سال مشغولم.
امروز دوستم داشت از بدی آب و هوا محل کارش که صنعتی هست گله داشت که همه مریض میشیم و زود میمیریم.
منم به شوخی بهش گفتم اینجا بهترین جا واسه زندگیه که کار میکنی. مگه نگفتن که این دنیا یه پل هست واسه رسیدن به اون دنیا .این دنیا موقتی هست و اون دنیا همیشگی.
مگه نگفتند این دنیا زندان مومن هست و اون دنیا بهشت واسه مومنین.
پس جایی که تو کار می کنی تو رو زودتر از همه می رسونه به مقصدت.
ولی خودمونیم گفتنش با ترس و لرز هست
نمی دونم ما مسلمونا خودمون هم به چیزهای که اعتقاد داریم گاهی خوب عمل نی کنیم.
من فکر می کنم از مسلمانی هیچی یاد نگرفته ایم.
این واقعا مسلمان بودیم شاید از مرگ عزیزان خود اینقدر گاهی شکسته نمی شدیم.
فکر کردن راجع به این موضوعات گاهی واسه آدم شک برانگیزه
در واقع گاهی میگیم ما به ظاهر مسلمونا نه این دنیا را داریم و نه اون دنیا.ما باید مسلمان بودن واقعی را بیاموزیم.
خوشحال میشم از نظر شما دوست عزیز هم با خبر بشم.
آدم ها غالبا غير معقول ، غير منطقی و خود محورند،
اما تو .... به هر تقدير از اشتباهات آنها بگذر و کمتر خرده بگير.
اگر مهربان باشی ،ممکن است که آدمها تو را متهم به خود پسندی کنند و به تو کم توجهی
کنند اما تو ..... به هر حال با آنها مهربان باش.
اگر فرد موفقی باشی ،حتما در بين آدمها تعدادی دوست غير واقعی و نيز تعدادی دشمن
واقعی خواهی داشت . اما تو .... به هر حال در پی کسب موفقیت باش.
اگر صادق و رو راست باشی ، ممکن است آدمها با تو فریب کاری کنند .
اما تو .... همواره صادق و رو راست باش.
آنچه را سال ها مشغول ساختنش هستی ، ممکن است عده ای از آدمها تلاش کنند یک
شبه تخریبش کنند.
اما تو ...... به هر حال به ساختن ادامه بده.
اگر آرامش و صفا و شادمانی در زندگیت داشته باشی ، ممکن است توسط بعضی از آدمها
مورد حسادت قرار بگیری .
اما تو ..... همواره شادمان ،آرام و با صفا باش.
کارهای خوبی را که امروز انجام می دهی ، غالبا آدمها فردا فراموششان خواهند کرد.
اما تو ... همواره کارهای خوب انجام ده.
سرانجام یک روز می فهمی ، همه اینها ،یک رابطه خاص ، بین تو و خداست،
و نه رابطه ای بین تو و دیگران
مدتی است که ننوشتم. چرا؟ خودم هم نمی دونم شاید روز مرگیها یا مشغولی.
راستش در آذر ماه از تهران به یکی از شهرستانهای جنوبی بخاطر شرایط شغلی ام کوچیدیم برای همیشه. از آنجا که خودم هم جنوبیم از کوچیدنم راضی هستم زیرا بیشتر می تونم زندگی را حس کنم.
و جمله زیبای این پستم که با خواندنش یهو یاد وبلاگم افتادم:
خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی!!!!!
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باقی بمانی
دردنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند، 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند،500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند، 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند، 5 هزار نفرسر شانس می شوند، 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟
داستان پند آموزی را براتون نقل می کنم:
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم